|
|
|
|
خدايا ؛ کسي را که قسمت کس ديگريست، سر راهمان قرار نده... تا شبهاي دلتنگيش براي ما باشد... و روزهاي خوشش براي کس ديگري به رستم چنین گفت اون جومونگ!
ندارم ز امثال تو هیچ باک که گر گنده ای من ز تو برترم اگر تو یلی من ز تو یلترم رستم انگار بهش برخورد، یهو قاطی کرد و گفت: منم مرد مردان ایران زمین ز مادر نزادست چون من چنین تو ای جوجه با این قد و هیکلت برو تا نخورده است گرز بر سرت جومونگ چشماشو اونطوری گشاد کرد و گفت: تو را هیچ کس بین ایرانیان نمی داندت چیست نام و نشان ولی نام جومونگ و سوسانو را همه میشناسند در هر مکان تو جز گنده بودن به چی دلخوشی بیا عکس من را به پوستر ببین ببین تی وی ات را که من سوژشم ببین حال میدن در جراید به من منم سانگ ایل گوکه نامدار ز من گنده تر نامده در جهان تو در پیش من مور هم نیستی کانال ۳ رو دیدی؟ کور که نیستی در اینحال رستم پهلوان، لوتی نباخت و شروع به رجز خوانی کرد: چنین گفت رستم به این مرد جنگ جومونگا ! تویی دشمنم بی درنـگ چنان بر تنت کـــوبم ایـــن نعلبکی که دیگر نخواهی تو سوپ، آبــکی مگـــر تو نـــدانی که مـن کیستم؟ من آن (تسو) سوسولت! نیستم منم رستم، آن شیر ایــران زمین (بویو) کوچک است در نگاهم همین بعد از رجز خوانی رستم پهلوان، جومونگ از پشت تپه ای که آنجا پنهان شده بود آمد: جومونگ آمد از پشت تل سیاه کنارش(یوها) مــادر بی گنـاه! بگفت:هین! منم آن جومونگ رشید هم اینک صدایت به گوشــم رسید (سوسانو) هماره بود همسرم دهــم من به فرمان او این سرم چون او گفته با تو نجنگم رواست دگر هر چه گویم به او بر هواست! و بعد از حرفهای جومونگ درد دل رستم آغاز گردید: و این شد که رستم سخن تازه کرد که حرف دلش گفت (پس کو نبرد؟!) بگفت ای جومونگا که حرف دل است که زن ها گـــرفتند اوضــاع به دست که ما پهلوانیم و این است حالمان که دادار باید رسد بر دل این و آن! و اینچنین شد که دو پهلوان همدیگر را در آغوش گرفتند و بر حال خود گریه سر دادند: بگذار تا بگرییم چون ابر در بهــــــاران کز سنگ ناله خیزد بر حال ما جوانان دوتا رفیق بودند با هم میرفتن میخونه شراب میخوردن یکیشون میمیره اون یکی میره به ساقی میگه دو تا بریز ساقی میگه چرا دوتا میگه یکی خودم یکی به یاد رفیقم بعد یک ماه باز میره میخونه به ساقی میگه یکی بریز ساقی میگه رفیقت یادت رفت میگه نه خودم توبه کردم اینو به یاد رفیقم میخورم....
سلامتی رفیق با وفا.
بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی درد مند را شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق آزار این رمیده ی سر در کمند را بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان عمریست در هوای تو از آشیان جداست دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام خواهم که جاودانه بنالم به دامنت شاید که جاودانه بمانی کنار من ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت تو آسمان آبی آرامو روشنی من چون کبوتری که پرم در هوای تو یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم با اشک شرم خویش بریزم به پای تو بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب روزی از روز ها برای تماشای طلوع خورشید زودتر از معمول از خواب بیدار شدم.زیبایی آفرینش خداوند خارج از دایره توصیف بود.همانطور که نگاه میکردم خدارا به خاطر شکوه و عظمت وصف ناپذیرش ثنا میگفتم.ناگهان در آن حال پروردگار را در قلبم احساس کردم.از من پرسید:دلباخته ام هستی؟پاشخ دادم بله تو صاحب اختیار منی سپس پرسید:اگر نقص عضو داشتی بازهم دلباخته ام میشدی؟از این سوال مبهوت شدم.نگاهی به دست هاو پاها وسایر اندام های بدنم انداختم و با خود گفتم اگر این اعضا را نداشتم چه کارها که قادر به انجامشان نبودم.پاسخ دادم:خدایا در آن حال وضعیت دشواری داشتم اما همچنان دلباخته ات میشدم.پرسید اگر نابینا پدیده ی مخلوق مرا ستایش می کردی؟چگونه میتوانستم چیزی را بدون دیدن تحسین کنم؟ناگهان به یاد هزارانابینا افتادم که در سر تا سر جهان خدارا دوست دارند ومخلوقشان را تحسین می کنند.سپس به خدا گفتم:تصورش برایم دشوار است اما همچنان دلباخته ات میشدم.خدا پرسید:اگر ناشنوا بودی بارهم به کلامم گوش می سپردی؟چگونه میتوانستم کر باشم وسخن هارا بشنوم؟دریافتم با گوش و جان میتوان شنید.گفتم:بسیار دشوار بود اما همچنان به کلام تو گوش میسپردم.سپس سوال کرد:اگر لال بودی بازهم ذکر مرا بر زبان میساختی؟چگونه میتوانستم با لال بودن خدا را ذکر کنم؟ در آن حال بر من روشن شد که ذکر خدا با حضور قلب وجان صورت میگیرد و گفتار ما در آن نقشی ندارد و عبادت خدا همیشه با صوت و صدا صورت نمیگیرد.هنگامی که ستمی بر ما روامیگردد . خدارا با الفاظ فکر واندیشمان میخوانیم.پاسخ گفتم :اگر چه نبودن صوت وصدا برایم دشوار بود اما خدا تورا همچنان ذکر میکردم پرسید آیا حقیقتآ مرا داری؟با شجاعت و در کمال اراده پاسخ دادم:بلی تو را دوست دارم که حقیقت مطلقی و یگانه واحدی.با خود اندیشیدم به خدا پاسخ به حق دادم اما.... . خدا پرسید:پس چرا گناه میکنی؟پاسخ دادم:چون انسانم واز خطا بری نیستم.خدا گفت:پس چرا هنگام راحتی و آسایش از من دور و دورتر میشوی اما در هنگام مشکلات به سراغم می آیی؟هیچ پاسخی نداشتم تنها پاسخم اشک بود .خدا ادامه داد:پس چرا در خلوتگاه مرا میشناسی؟چرا تنها در لحظات نیایش مرا می جویی؟چرا خود خواهانه از من حاجت می طلبی؟چرا چون طلبکاران از من خواسته هایت را می خواهی؟تنها پاسخم باران اشک بود که پهنای صورتم را پوشانده بود.
برگرفته از کتاب ندای اسلام مقاله ای از پریسا شه بخش.
پروردگارا
یاری ام ده،تا بدون اینکه از ایمان فردا بپرسم.
و بدون اینکه به دردم بخورند،همدل و همدردشان باشم
زیرا د سودای هر انسانی"روح تو"خانه گزیده. . .
خطا از من است می دانم
از من که سالها گفته ام"ایاک نعبد"
اما به دیگران هم دلسپردم از من که سالها گفته ام"ایاک نستعین" اما به دیگران هم تکیه کردم
اما رهایم نکن
بیش از همیشه دلتنگتم
باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم من می توانم ! می شود ! آرام تلقین می کنم حالم ، نه ، اصلا خوب نیست .... تا بعد، بهتر می شود .... فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین ! خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست ! این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم...
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت. رمضان آمده آهنگ سحر ساز كنيد با مناجات و غزل بر دو جهان ناز كنيد دستها را برسانيد به معراج دعا تا خدا با نفسي سوخته پرواز كنيد
كاش يك گوشه خلوت به زمين هديه شود سفري با دلي افروخته آغاز كنيد بندگي راه قشنگيست كه مستان دانند مستي آموخته و بندگي ابراز كنيد گوهر اشك به هر خون دلي ميارزد همهدم با غم بارانزده اعجاز كنيد كار ما نيست قدم در قفس خاك زدن پر و بالي زده و پنجره را باز كنيد فرصتي نيست كه يك عمر معطل باشيم ماه عشق است در اين مرحله ايجاز كنيد التماس دعا توجه توجه
دوستان مواظب مطلب ها یتون باشید چون وبلاگی به این اسم میدوزد تولینک هام هست مطلب منو دزدیده حالا بیشتر مواظب مطالب خود باشید وراستی میخوام دوستانم ازمن دفاع کنن وبهش بگن http://www.jodaei1.blogfa.com/ در حسرت دیدارتو به امید آنکه تمام مطلب دزدا ریشکن شن بچه ها بگین (آمین)
عاشق عاشق تر نبود در تار و پودش دیدی گفت عاشقه عاشق @@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@ امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه دیدار این خونه فقط خوابه ، تو که رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو دیوارش غم عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ، بیا بر گرد تا ازعشقت نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و گنجشک کلاغای سیاه پوشن ، چراغ خونه خوابیده توی دنیای خاموشی ، دیگه ساعت رو طاقچه شده کارش فراموشی ، شده کارش فراموشی ، دیگه بارون نمی باره اگر چه ابر سیاه ، تو که نیستی توی این خونه ، دیگه آشفته بازاریست ، تموم گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ، دیگه از رنگ و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری گفتم که تو می دونی،سرخاک تو می میرم ، ولی تا لحظه مردن نمی گیرم دل از تو من بلوچم وزبلوچ مهربان گویم سخن ازمرام وسیرت این قهرمان گویم سخن
ازمکان ومسکن وماوای حاصلخیزاو ازکویــروساحل بحــرعمان گـویم سخن ازفــــرازکوه تفـــتان اژدهای آتــشین سردوآرام با دلی آتشفشان گویم سخـن من زبزمان وشکاروصیدوآب معدنش ازجبال زنده سربرکهکشان گویم سخن ازدیارپیپ وفنوج آزباغ وکه سفیــــد منبع نفت وطلا وبرلیان گویم سخــــــن من زبنت میرقنبر،نیکشهروقصروقند من ازآن پاینده مردجاودان گویم سخــن زان همه آب روان ملک بمپوربحرگون بس لطیف ونرم مثل پرنیانم گویم سخن ارض حاصلخیزوآن رودخانه پربرکتش غله راانبارهمچون سیستان گویم سخـن بخش سربازم بهشت خطه زرخیزمن باغهای سبزآن چون بوستان گویم سخن ازدیارپیـــشین وخاک زرباهــــوکلات من زخاکی که نباشدمثل آن گویم سخنسلا م
اي بلوچستان تويي اسرار من من بلوچم هر بلوچي يار من اي بلوچستان دواي درد من اي بلوچستان تويي تيمار من توتياي خاك تو در چشم من بوي تو درمان كند بيمار من من بلوچم نام من تاريخ من جز بلوچي كم بود غمخوار من من بلوچم مرد جنگي مرد كوچ مي نوازد مردي ام را تار من پير من مرشد كه بوده است در وجود آن محمد بوده است سردار من من مسلمانم مسلماني كنم سنتان مصطفي هم يار من گرچه گرمي ، گرچه خشكي كرده اي بوي خوش داري تويي گلزار من نام حق اندر زبان جاري شده نام حق اندر زبان تكرار من من مدارا مي كنم با خار دل مي رود در چشم دشمن خار من دست ياري سوي حق نِه اي جلال رحتمان حق بود تيمار من دلم مي خواهد گريه كنم به حال زار اين دلم
دلم مي خواهد داد بزنم واسه رهايي از خودم دلم مي خواهد پر بكشم به آسمون سفر كنم روي ابرها بشينم به آدما نظر كنم دلم مي خواهد داد بزنم همه جا فرياد بزنم بگم ستاره گم شده خاموش و بي صدا شده از عشقش جدا شده تازه مثل ما شده بي نور و بي صدا شده داره حق حق ميكنه اونم مي خواهد گريه كنه از اين دل بي همزبون خواهم امشب را که با غم سر کنم دفتری با اشک چشمم تر کنم نام آن دفتر نهم دیوان عشق اشک را عنوان آن دفتر کنم
باز دلم گرفته گریم اختیاری نیست
آخه جز گریه منو کاری نیست
یه عمری از محبت بی نصیبم ای خدا
آخه من غریبم ای خدا
کو خوبی کدوم مهر ما که چیزی ندیدیم
از این دنیای شیرین فقط سختی کشیدیم
کدوم بخت کدوم شانس ما که شانسی نداریم
هی پشت سر هم همش بد میاریم
ما خون جگر خوردیم سوختیم وساختیم
به جرم زنده بودن همه هستی را باختیم بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران هر کاو شراب فرقت روزی چشیده باشد داند که سخت باشد قطع امیدواران با ساربان بگیویید مارا در دیده باران حسرت گریان چو در قیامت ، چشم گناهکاران چندین که برشمردم از ماجرای عشقت اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل بیرون نمی توان کر الان به روزگاران چندت کنم حکایت ، شرح این قَدَر کفایت باقی نمی توان گفت الا به غمگساران چه خوش روزی بود روز جدایی
اگر با وی نباشد بی وفایی اگر چه تلخ باشد فرقت یار در او شیرین بود امید دیدار خوش است اندوه تنهایی کشیدن اگر باشد امید بازدیدن چه باشد گر خورم صد سال تیمار چو بینم دوست را یک روز دیدار یکی است توقلبم که هر شب واسه اون می نویسم اون خوابه نمی خوام بدونه واسه اونه که قلب
من این همه بی تابه یک کاغذ یک خودکار دوباره شده همدمه این دل دیونه یه نامه که خیسه پراز اشکه وکسی بازم ارونو نمی خونه یه روز همینجا توی اتاقم یه دفعه رفت داره میره چیزی نگفتم آخه نخواستم دلش غصه بگیره گریه میکردم درو که می بست می دونستم که میمیرم اون عزیزم بود نمی تونستم جلوی راشو بگیرم میترسم یه روزی برسه که اونو نبینم بمیرم تنها خدایا کمک کن نمیخوام بدونه دارم جون می کنم اینجا سکوت اتاق ها داره میشکنه تیک تیک ساعت رو دیوار دوباره نمی خوام بشه باورمن که دیگه نمی یاد اینگار مثل اون لب های بسته که دیگه حرفی ندارم
خود باش گل سرخ زيبا مي شکفد چون تلاش نمي کند نيلوفر باشد و نيلو فرها اينگونه زيبا مي شکفند چون چيزي از افسانه شکفتن گلهاي ديگر نمي دانند همه چيز در طبيعت زيباست چون تمام پديده ها آزاد از رقابتند هيچ يک نمي خواهد ديگري باشد همه به راه خود مي روند نکته همينجاست ! خود باش و از ياد مبر هر کاري کني نمي تواني غير از خود باشي تمام دست و پا زدنها عبث است تنها و تنها مجبوري خود باشي ![]() اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است
خدايا : من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري ! پس اي خدا! هيچ مي داني که بزرگوار آن است که گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يک کلام ... محتاج توام خدادوست سکوت و
سکوت تنهاصدای خداست.....
خنده برلب می زنم تاکسی نداندرازمن ورنه این دنیاکه ما دیدیم خندید نداشت...
رفاقت رااز دیده بیاموز که هرعضوی به درداید به جایش دیده می گرید.....
آدماعزیزانشون را فراموش نمی کنند بلکه به ندیدنشان عادت می کنند.....
خاک شد آن کس که دراین خاک زیست خاک چه داندکه در این خاک کیست.....
غم انگیز لحظات رو کسی برات می سازه که بهترین اوقات را بااون گذاروندی!!!!
زنده بودن رابه بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت.....
درسرزمین غربت مردن چه سوددارد***
تنهایی... این واژه رابلندترین شاخه درخت خوب می فهمد!
خداوند می فرماید: غم رابه خاطر خودم آفریدم چون این مخلوق که خوب می شناسمش تاغمگین نشوند به یاد خالقش.....
ازهزاران یک نفر اهل دلند مابقی تندیسی ازآب وگلند
زندگی رودی است جاری هرکه آمدشادمان کوزه ای پرکرد ورفت....
زندگی شراب تلخیت که همه مامحکوم به نوشیدان آن هستیم پس مینوشیم به یاد خوبان که اسیر خاک اند...
زندگی یعنی: لبخندی که محو می شود اشکی که خشک می شود ویادی که باقی می ماند وفراموش نمی شود!
هرگز نرودیادتوازدل من مگر آن روزی که خاک شودمنزل من*
پس بگردیدوبگردد روزگار دل به دنیادر نبندد هوشیار
سال دیگررا که میداند حیات؟ یاکجارفت آن که با مابودیار؟
لحظه راگذراندیم که به خوشبختی برسیم غافل ازاینکه لحظه ها همان خوشبختی بودند که گذر اندیم....
نه زندگی انقدر شیرین ونه مرگ انقدرتلخ که انسان شرافتش رابه آن ببازد
دررفاقت باوفابودن شرط مردانگی است ورنه بایک استخوان صد سگ رفیق میشه
یاران رفتنددیگر یاری نیست غمهافراوان شدند غم خواری نیست رازدل به که گویم که رازداری نیست
یاران نمیدانند: من دریایی دردم به ظاهر گرچه میخندم ولی اندرسکوتی تلخ میگریم
سرنوشت ننوشت گرنوشت بدنوشت اما باورکن سرنوشت را نمیتوان ازسر نوشت
انچه ماکرده ایم باخود هیچ نابینانکرد درمیان خانه گم کردیم صاحب خانه را....
ای بشر ای اشرف مخلوقات کاری کن که خداوند از خلقتت پشیمان نباشد.
1-شپی نالان کنان بار غمانا 20- سراغ معشوق زیبا روی خود را بگیر
بیرحمی تقدیر از بی وفایی انسانها،از بی پناهی مجنون می خواهم از پرسه زدن در کوچه های بی انتهای تشویش بگویم. از آرزوهایی که بر دل مانده است از قصه های آشفته زندگی آنقدر می خواهم بگویم تا گوش شنوایی برای شنیدن دلتنگیهایم پیدا شود. براستی چه کسی سنگینی کلامم را به دوش خواهد کشید؟ منتظران بهار، بوي شكفتن رسيد مژه به گلها بريد، يار به گلشن رسيد لمعه مهر ازل، بر در و ديوار تافت جام تجلي به دست، نور ز ايمن رسيد تامه و پيغام را رسم تكلف نماند فكر عبارت كراست معني روشن رسيد زين چمنستان كنون، بستن مژگان خطاست آينه صيقل زنيد ديده به ديدن رسيد بيدل از اسرار عشق، هيچ كس آگاه نيست گاه گذشتن گذشت، وقت رسيدن رسيد
یه روز یه دختره یه پسره رو تو خیابون می بینه خیلی ازش خوشش میاد خلاصه هر کاری میکنه دل پسره را به دست بیاره پسره اعتنای نمیکنه یه جور فکر میکنه همه دخترا مثل همن از داستانا شنیده بود دخترا بی وفان! خلاصه میگذره سه چهار روزپسره دل میده به دختره خلاصه باهم دوست میشن واین دوستی میکشه تا یک سال دوسال سه سال چهاروپنج همینطوری با هم بزرگ میشن خلاصه بعد از این همه سال که باهم دوست بودن پسره به دختره میگه چه قدر دوستم داری؟ دختره با مکث زیاد میگه فکر نکنم اندازه ای داشته باشه پسره میگه مگه میشه عشقتو دوست نداشته باشی میگه نه خیلی دوستت دارم اندازه نداره دختره از پسره میپرسه توچی تو منو چقدر دوست داری؟ پسره بامکث زیاد میگه خیلی دوستت دارم بیشتر ازاون چیزی که فکر بکنی روز ها میگذره شب ها میگذره پسره یه فکر تو نظرش میرسه میگه میخواد فکرش رو عملی کنه عشقش و امتحان کنه تا یه روز به دختره میگه من یه بیماری دارم که فکر نکنم تا چند روز دیگه دوام بیارم خلاصه میگه اگه مردم چه کار میکنی ؟ اشک تو چشاش جمع میشه و میگه :این چه حرفیه که میزنی دوست ندارم بشنوم خلاصه حرفو عوض میکنه ومیگه توچی؟ تو اگه مردی منم میمیرم فکر میکنی خیلی سادهست؟ بدون تو من بتونم بمونم ؟ میگه نه بگو حالا دختره میگه اگه من مردم چی؟پسره میگه امتحانش مجانیه !اگه تو مردی بهت میگم چکار میکنم خلاصه اتفاق می اوفته پسره یه نقشه میکشه که یه قتل الکی رخ بده تا اینکه به نظرش میرسه خودشو به کشتن بده تا ببینه دختره چه کار میکنه خلاصه تشییع جنازه واسه پسره میگیرن تدفین میکنن بعد پسره یه جا قایم میشه میبینه دختره فقط یه شاخه گل قرمز میاره میندازه و میره تا اینکه میبینه واقعا اهمیتی واسش نداره دختره با کسی دیگه ای رفته خیلی غمگین شده بود .تا اینکه بعد از چند روز دختره تصادف میکنه و میمیره دختر رو دفن میکنن پسره با یه شاخه گل یاس سفید یا نه با یه دسته گل یاس سفید میره سر مزارش بهش میگه ببین اون لحظه بود که ازم سوال میکردی اگه من بمیرم چه کار میکنی؟ این کارو میکنم تموم یاسهای سفیدو با خون خودم قرمز میکنم منم کنارت میمیرم
خسته ام از این دنیا ای خدا از این آدم های فریبکارت
خسته ام از زندگی که همه چیزش دروغه خسنه از آدمهایی که حتی احساسشونم دروغه خسته از دوستت دارم های دروغی خسته از عاشق های الکی خسته از این همه احساس پاک که ریختم به پاش و رفت به باد بریدم ای خدا از زندگی بریدم از حرفای ساختگی تا کی باید بکشم من عذاب تا کی باید بشم بازیچه دست این و آن ای خدا دلگیرم ازت ای زندگی سیرم ازت تا کی نالیدن و نشنیدن ای خدا؟!! تا کی زخم دل خوردن ای خدا؟!! تا کی باید بشینم منتظر تا برسه لحظه ی مرگم ای خدا؟!! ای خدا بسه این همه گفتن و نشنیدن بسه این همه دل عاشقا رو شکوندن کاش دلم کمتر عذاب می کشید وشين وطن مئي وطن مکران
دا ئم ببا تي كامران آباد و سبز و ميزران هر وقت كه تئي نام ءَ گران 5- تئي بو چو مسك ءَ بيت زران سيه ببد وبرزين تيهران گپ ءَ جننت گون جمبران تئي سرشم و درنگ دران درٌ و صيادي سنگران 10- تئي كلٌگ و تئي آپ سران سبزين گونگ گون زامران خوشبو تر انت از زاعفران كولگ گون شير كمبين گران كور دپ گون داز كيلٌران 15- تئي كوچگ و تئي كهچران سولين كهير گون شنكران جُگر و كهير و كلپران شيرين تر انت از شٌكران جوپاك پلي په بي دران 20-برنج رون مر اهي شامگران نشته دني چو گونران دستورءَ دنت په چاكران كشٌنت په سربارگران گراماني چيرا تتٌران 25- پند وك مه گواپان پشكران هوش ءَچننت كِرٌ گوران كتٌ ء كننت چو تاجران كندنت گون زالان اندران هامين گون پلٌين پتٌران 30- با نجيك ءِ بهرانت بزگران انسان و مرغ و رستران كنٌج په وار ولنگران دهقان گون تورء شيك وران برزين گر يلاني سرءَ 35- گورشان چو شينكي تكران ايوند چو مارا شيب گران پونچن چو مورءَ سر سران گون پات و كپات و كمبران لو ريگ گون تيه تمبران 40- مولد گون نازينك و سران ناچي گون صوت و زيمران شاده كتگ روش آروان تئي لنجين تياب و بندران دريا گون وا د و كلران 45 – بوجيگ گون لوهين ننگران مچٌو گون آماهي گران كاينت چه نيل بوئين زران گون سارم و تِگلِم و لوجران دل سوكءَ بنت حرما وران 50- تئي زيد و چراگين سولدران گريشگ گون كاش و كلدران يگ گون نه لد ين هشتران اسب و هزاري كره بر آن بز گل گون ميش و ميهران 55- مهري گون پل پاكران كيره گون پيلي باهران داچي گون بي گومسين جران كاينت چه زيده زانزران پرٌ اب و ت اب و ت اهران 60- گاميش گون ديهي ددران نا هنجمين كاريگران گوننت شريك و نوكران تئي سربلندين مهتران راج ء كماشين سروران 65- صاحب دلين دل پروران تئي مان مياتكين كنگران نوجوانان گون شيري تيتران برانزء گرنت چو اشكران پشت ء نكنزنت چوتكران 70-تئي مهربانين مادران سير دينت شير گلٌران بلكين كپنت روچي گران بكشنت سرءَ په برادران تئي مه لكاين دحتران 75- پاكنت چو آپي گوهران چيرنت چه چشم احتران عهدش كتگ گون شوهران مري نه دكٌت ماپران اي مكران اي مكران 80-دائم په تئي يادءَ رزان تئي مت نانت مازندران وصپ ات كنان دان دم بران هِچبر مباتي ليٌمران دنيا ء گشت و چكران 85- سوچ بي اعتبارين منكران شيطان ءِ يبل و برادران شيپنت تئي نام ء مان پران تئي صاحبي گپٌ وتران نقشنت مه كهنين دپتران 90- گون انت گشوكين شاعران شنگنت مه كند و كشوران جي مئي وتي ملك كهن ميرين بلوچان وطن رشك يمن داغ ختن 95- دوستي بسي نزديك من تئي دوك و د ل درٌ عد ن گز و كنز و سرو سمن بياتو بكن گون ما سخن آگوستگين گپٌان بجن 100-تئي پاريكين ورنا كُجنت دريا دل لشكر شكن از گردش دهر دورنگ شُت از جهان ءنام و ننگ دنيا مج و تاريك وتنك 105- زرتگ بدان رسم پرنگ كپتگ چه شاگان نر پلنگ پروشتگ گماني شيراني ونگ رتكنت چه بازان بال چنگ جوشءَ جننت كانگشك و كنگ 110- دنيا پريب پوشنگ لجٌ و حيا ء باركتگ بارين بلوچ چو پتتگ حيران و حشكنت گتتگ |
|